In the name of God, the Beneficent, the surpriseR - تاریخ: 1397/11/12 ساعت: 22:10
اینجا نوشتن خیلی سخته. +در راستای پست قبل. حتی بدتر...
مچالههای ذهنی ناشی از استرس - تاریخ: 1397/11/12 ساعت: 22:10
بعضی شبهای امتحان تکهای از جهنماند. پر از کافئین و تپش قلب و نفهمیدن! شبهای سختتر از این هم داشتهام. سر امتحان فیزیک جدید کارشناسی. تا صبح، نه درس خواندم نه خوابیدم. فقط لرزیدم. وقتی برگشتم، پا
بالاخره یه روزی باید پس میدادم! - تاریخ: 1397/11/12 ساعت: 22:10
همین چند ماه پیش. مادر پشت خط بود، میگفت چرا هیچکس رو قبول نمیکنی؟ گفتم مجبور که نیستم. اصلا هیچکس به دلم نمیشینه. گفت پس ایشالا یکی بیاد که به دلت بشینه، ببینم دیگه بهونت چیه؟ خندیدم.گفتم باشه(: فکر میکردم راحته. نبود! مثل وقتی کسی که اصلا راه و فااازش با تو یکی نیست، به دلت بشینه و... ”چون اره در ...
همهی نفسها میچشند... - تاریخ: 1397/11/12 ساعت: 22:10
تانزانیای خالی یه بار نوشته بود: ”...اما مرگ بزرگوار است، یک لایه از گذشتن روی همه چیز میکشد.“ و گذشتن از زاویهها، تقاطعها، تنافرها... شاید تنها چیزی که همه... همهی مارکسیستها، کمونیستها، کا
What does LOVE mean? - تاریخ: 1397/10/11 ساعت: 6:13
کاش تکنولوژی به جایی برسد که بشود بعضی آدمهای توی فیلمها را محکم بغل کرد... +قطعا کلیک!
12 شهریور - تاریخ: 1397/10/11 ساعت: 6:13
روزی که یه شهر دیگه، عروسی دوستت دعوتی، اینجا از آموزشگاه بهت زنگ زدن که مصاحبه قبول شدی پاشو بیا سر کلاس، و یه شهر دیگهی سومی هم ارشد قبول میشی |: به دوستم گفتم بعد از ظهر کلاس دارم نمیرسم
یک ماه و دو هوا - تاریخ: 1397/10/11 ساعت: 6:13
من فقط با تو نوشتنم میگیرد که تصمیم گرفتهام به نادیده گرفتنت. دست خودم نیست که مسیرم به تو میافتد. کلنجار میروم با خودم که نزدیکت نشوم. فقط از دور بد نگاهت کنم و از همینجا برگردم. دست خودم نی
?What's wrong with me - تاریخ: 1397/10/11 ساعت: 6:13
اینکه دقیقا همون چیزی که میخوای بشه... ولی هییچ حسی بهت دست نده.
مِی آی پرزنت... یکی از لاکچریترین غذاهای خوابگاه؛ - تاریخ: 1397/10/11 ساعت: 6:13
املت |:
یک بار هم... از قلب آنها که رفتهاند! - تاریخ: 1397/10/11 ساعت: 6:13
کافر اگر بود به رحم آمده بود؟ مطمئن باش! نه بیاحساسم... نه سنگدل... نه بیوفا... و با هربار شکستن تو... خودم به اجزای روحم متلاشی شدهام، تمام خاطراتم را دوره کردهام... تمام زندگیام را تا آخر، دوید
چطور نفهمیدم؟ چطوئر؟ - تاریخ: 1397/10/11 ساعت: 6:13
هر چیز که از اول در وجود تو بوده، هیچکجای تلاش تو را شکل نمیدهد. اگر صبوری، اگر محیط، قدرت زجر دادن تو را ندارد، اگر مثبتنگری، اگر میتوانی در آنِ واحد به خودکشی و خوشبختی فکر کنی، اگر نمیترسی...
نئو آستیگماتیسم - تاریخ: 1397/10/11 ساعت: 6:13
یکی از اتفاقهایی که برایم نفرت انگیز است، وقتیست که یک آدم را دوست دارم... یک آدم را خیلی دوست دارم... یک آدم را یک جور خاص عجیب و مجهولالدلیلی دوست دارم، و آن آدم-با همهی جزئیاتش- از چشمم میافتد
?Self critical or what - تاریخ: 1397/10/11 ساعت: 6:13
کلهشق نیستم. اما خیلی وقتها کارهایی میکنم که میدانم سخت یا خطرناک است. خیلی وقتها کارهایی میکنم که میدانم درست نیست! بعد با هر اتفاق مرتبط ناخجسته با خودم فکر میکنم: ”اگر اون کارو نکرده بودی،
زندگی چرکنویسی - تاریخ: 1397/10/11 ساعت: 6:13
حوصلهام از این سکوت سر رفته بود. رفتم به وبلاگ محبوبم (و نه بلاگر محبوبم) سر بزنم. معلوم نیس کدام hellی هست؟ مثلا تصمیم گرفته بود بیشتر بنویسد، ارواح پروفایلش. به شغل قشنگ سابقم روی آوردم: آرشیو خوا
بزرگ شدم یادم رفته - تاریخ: 1397/1/27 ساعت: 3:08
رد چهار میلیمتری. مربوط به زمانی که پرستار مورد نظر با بازوی نوزادان ۲ کیلو و ۷۰۰ گرمی آشنا نبوده. و سوزن واکسن از طرف دیگر بیرون میزند. کسی متوجه نمیشود. زخم میشود. چرک میکند. کشف میشود. صرفا مبیّن اینکه دردِ فراموششده، جایش تمام نمیشود!
”گیرم که جوان گشت زلیخا...“ - تاریخ: 1397/1/27 ساعت: 3:08
وقتی آدم دلش برای جایی که نبوده، زمانی که درک نکرده و حسی که تجربه نکرده تنگ میشود. مثلا برای آن موقع که در راه مدرسه دنبال روباهها و خرگوشهای صحرایی میدویده!! باید حداقل یک نفر در این دنیا با من موافق باشد؛ که تنها نسلی که نمیتواند ادعای سوخته بودن کند، متولدین دههی چهل هستند. که کودکیشان را در کوچ...
فروشنده - تاریخ: 1397/1/27 ساعت: 3:08
یکیشو گرفتم، ولی دلم با یکی دیگشونم خیلی بود همچنان، مونده بودم. رفتم گفتم: ببخشید آقا اگه دوتا بردارم، تخفیف میدید؟ -میخوای چکار؟ همین یکی بسه +صحیح|: یهدفهام با یکی رفتیم بند ساعتشو عوض کنیم، آقاهه گفت: ببینم ساعتتونو؟ خوبه. نمیخواد عوضش کنید|:
هرکه باشد دچار میفهمد! - تاریخ: 1397/1/27 ساعت: 3:08
تمام ذهنم، تمایلم، چشمهام که یک لحظه بستهشوند، و حتی مشامم... پر است از هوای جایی که نیستم. واقعی، محسوس، مادی، بیاغراق. کاجهای شهر را مثل نخل میبینم. روحم دارد از اینجا تمام میشود...
اللهم لا تَمْقُتْنی - تاریخ: 1397/1/27 ساعت: 3:08
وااای... خییلی باحال و خندهدار بود(((((: خیییلی((((((: مدتها بود بر اثر خنده دل و رودم بهم نپیچیده بود((: باید خودتون اونجا بودین. نمیتونم تعریف کنم|: +عنوان؛ بعد از رودهبری خوبه بگیم، خاصیت داره
دیره، ولی تازه است! - تاریخ: 1397/1/27 ساعت: 3:08
اینجوره که سال ۹۶ هرچقدر ۵ماه اولش برام محشر و باحال بود، ۷ ماه بعدش تماما به حال گیری گذشت . همش با خودم فکر میکردم؛ دنیا بالاخره زهرشو ریخت و کردم اون چیزی که نمیخواستم باشم. وهرچقدر سعی کردم از اون حالت خارج بشم و دل به فردا و هفتهی بعد و سیزدهم و ماه بعد ببندم، نشد که بشه. اگر این کارونکردید، حت...