”اخمها و لبخندها“ - تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 5:34
کلش تو عنوان هست ولی شرح قضیه اینه که بهنظرم شخصیت، واسه کسی تعریف میشه که بدونه کجاها باید لبخند بزنه، کجاها اخم کنه و کجا پوکرفِیسیَت از خودش بروز بده. این کجاها، تو لحظه اتفاق میفتن. اونجایی که درحال حرکت تو ماشین نشستی و یه بچه با کنجکاوی نگات میکنه... اونجایی که یه آدم از یه کشور دیگه داره د
هنر خز کردن - تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 5:34
که نزد هموطنان است و بس! و در بسیاری موارد از این مرحله هم گذر میکنه و به معنای غمانگیز کلمه گندزدن به چیزی محسوب میشه. اون موقع که بعضی از این حضرات مدعی-که متاسفانه خیلیاشون از ما بزرگترن- داشتن تو تلفنِ مردم فوت میکردن، ما که عشق باستانشناسی و این مسائل بودیم داشتیم مطالعات تاریخی انجام می
به اندازهی تپش یک قلب... - تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 5:34
...کاش سن درک کردن یک چیزهایی پایین میآمد. مثلا به پنج سالگی میرسید! تا، قبل از اینکه معنی قدر یک افرادی را بفهمی، آنها را از دست ندهی. قبل از اینکه فاصلهات با آنها به اندازهی ابدیت بین دو ریل شود. و به امید اینکه سوزنبان روزی خطوط را عوض میکند، به بعیدترین تقاطع، دل ببندی!
”شگفتِ سپری شده“ - تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 5:34
میترسم دور شود، محو شود... واز یادم برود! شبهایی که به ستاره ها نگاه میکردم و -بی تعارف- فکر میکردم یک روز دورترینِ آنها را لمس خواهم کرد. هر روز با حسرت های عمیییق ایدهآلیستی، از خواب بیدار میشدم... و به این فکر میکردم؛”پس آن روی سورئالی دنیا کِی نقاب از چهره برمیکشد؟! به این فکر میکردم ک
”با دیگران بودن آلودگی میآورد“ - تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 5:34
اتفاق، افتادنِ آدمها از چشم است! و فاجعه وقتیست که رهایت نکنند، بچسبند به پلکت و از مژههایت آویزان شوند! اینجاست که آن آدم، معمولیترین قدمهای ۱۰ فرسخ آنطرفترش را انگار روی نای و نایچه و مری شما برمیدارد. و ذهنت، مسموم تصور تکرار آن چند قدم. و تمام لحظههایت در حس انزجار به آن چندونیم
از ته قلب بیاد بهتره... حدودای دیافراگم و اونورا - تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 5:34
از افرادی که از سالگرد ازدواج حضرت آدم تا روزجهانی پوکی استخوان را محتوای متون سخیف پیامهایشان میکنند، معذب میشوم. دلم میگیرد.ناراحت میشوم! کسانی که برعکس تصور خودشان، به هیچ عنوان در ذهنم افراد اجتماعی و خوشمشرب و خیلی یاد دیگران کن، محسوب نمیشوند. اصلا لامصب مگر امامان ارث تو یا مختص من
مرد ماجرا - تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 5:34
وقتهایی بوده که دلم خواسته پسر باشم! وقت هایی که دلم خواسته بیمهابا بزنم به تیزترین لبهی حادثه. نصفشبهایی که دلم خواسته یهو بزنم به کوچههای پایین شهر! وقتهایی که دلم یک جفت پوتین خواسته و شانهای برای بند یک اسلحه! شبهایی که به یاد لحظهای، ظلمی و اشکی ساعتها اشک ریختهام از کودکی. و آ