از مسکرات اند - تاریخ: 1397/1/27 ساعت: 3:08
خاک و پوست نوزادان
این بود اشرف مخلوقات؟ - تاریخ: 1397/1/27 ساعت: 3:08
قربون دستش... دکمهی اسلوموشن را میزند. و درجهی گرانش را کم میکند. سبک میشوم. قدمهایم عظیم میشود، آرام میشود، بالا میرود. رها میشوم! با هر قدم نیم متر از زمین فاصله میگیرم. وهربار نوک پنجههایم کمتر به زمین میرسد. و احترام قامت سبزهها زیر پاهایم حفظ میشود. خورشید، مایل و نسیم همینطوور موجدار میوزد. ای...
و دیگر برنگشت. - تاریخ: 1397/1/27 ساعت: 3:08
همهی پیادهروها را قدم زده بود. ادای تمام مجسمهها را درآورده بود. انگشتش را توی تمام فوارهها فرو کرده بود. دیگر درشهر کاری نداشت. یک روز، ساعت ۷ و نیم صبح که برفها تازه آب شده بود، فردریک کاپلستون قاپش را دزدید بعدا نوشت: دوستان، هیچجای این مطلب نقل قول نیست که ارجاع بدم. فروش ارز هم نداریم، لطفا سوا...
از داروین تا درندگی - تاریخ: 1397/1/27 ساعت: 3:08
شاید تنها جزءِ طبیعت که چندان دنبالکننده و مریدش نیستم، حیاتوحش و رازبقا، و دوربینهای لای علفها باشد! اما انصافا دوتا از محشرترین کلیپهایی که دیدهام به همین مسئله برمیگردند، از شیرهایی که به دنبال آهوها دویده اند؛ یکی از آنها به مقصودش رسید. اما وقتی داشت شکم طرف را پاره میکرد، فهمید شکارش باردار بو...
گر به سختی گذرد، نیم نفس بسیار است - تاریخ: 1396/10/3 ساعت: 23:45
حدود سهساعت از یک شکست مفتضحانه میگذرد. با اینکه اصلا حال خوبی ندارم و هیچچیز سرجایش نیست، اما احساس خوبی دارم. توهمی که اغلب از خواندن یک کتاب خوب بهم دست میدهد. مبنی بر اینکه: ”ممنون که نوشته شدی. خوشحالم خریدمت.“ زیر جملاتی که دوست دارم خط میکشم. چون از جالبترین نظریات عجیب کوانتوم ”فروپاشی تابع ...
”تا غول بیابان نفریبد به سرابت“ - تاریخ: 1396/10/3 ساعت: 23:45
فقط تقویم ورق خورد. و زمستان را بین غزلهای حافظ و دانههای انار، فقط تظاهر کردیم. حواسمان به تصنع زندگی نیست. به اینکه هزار رنگِ تجمل جشنها، یک دانه برف نیامدهی یلدا نمیشود! +پیداست نگارا که بلند است جنایت! ++ببخش حافظ جان
خواب بعدازظهر - تاریخ: 1396/8/12 ساعت: 15:02
مادرم رنگهای آرام را برای محیط خانه میپسندد-درست برعکس من-. در همین اثنا! دیوارها و تمام محتویات منزل قرمز و مشکی بود! وسط هال دراز کشیده بودم و فشار شتاب زمین را در پیچ و خمهای تند فضا تحمل میکردم. حتی یک جاهایی لازم میشد خودم را سفت به زمین ب
مهار نشده - تاریخ: 1396/8/12 ساعت: 15:02
نمیدانم از قدیم گفتهاند یا نه... اما، هیچوقت یک دیوانهی بالفعل را در بنبست قرار ندهید... چون حتتتتما کلهشقیاش را بروز خواهد داد و پدر خودش و هرکس که در تیرساش باشد، درخواهد آورد... و حتی، همین الان هم که درحال خزعبل نویسی است احساس پشیمانی نمیکند!
حتی برای ننوشتن... - تاریخ: 1396/7/28 ساعت: 13:59
بعضی حرفها را میگویم، که نمیشود گفت.
[خونسرد] - تاریخ: 1396/7/23 ساعت: 1:44
دقیقا یادم نیست از چه زمانی؟ ولی بالاخره حتما یه مبدئی داره؛ اینکه از هیییچ چیز تعجب نکنم. حتما از وقتی که فهمیدم هیچ چیز از هیچکس بعید نیست. و حتی فراتر از این؛ هیچ چیز از دنیا بعید نیست. همهی جهان خلقت با همهی موجوداتش! هرچیزی هرچقدرم عجیب باشه، از خودم، از بوجود اومدن جهان، عجیبتر نیست. شبیهسازی ...
گلوی حافظه تیر میکشد! - تاریخ: 1396/7/23 ساعت: 1:44
اواخر یه بهاری بود. اصرار داشت هوا خوبه همینجا بشینیم. میخواست ترکم بده! آخه واسه منِ معتاد کافه، یکم سخت بود رو نیمکت پارک بشینم. اونم چه پارکی! ظاهرا سانسو اشتباه رفته بودیم! هرطرفو نگاه میکردی سرِ تاس و کت شلوار چارخونه و عصا و حتی کلاه شاپو و... . هیچوقت باهاش حرفم نمیومد. اوایل یکم تلاش میکردم ...
روح فاتح - تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 1:54
از امکانات ناب گذشتهها این بود که میشد کتابی برداشت و قلم و کاغذی، و احیانا فنجانی برای بخشیدن، و نه حتما با نبوغ بوعلی سینایی، خضر شد، دیوژن شد، پطرسی شد در پی مسیح... بی وطن، بیمرز،بدون بند و بازبند. و ابد و یک روز...جهان را فقط پرسه زد!
نکبتی - تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 1:54
آدم دوست نداره ”دوست داشتنِ“ دیگران رو از دست بده... حتی اگه خودش ازشون متنفر باشه! احمقانه است.
مردن به وقت شهریور - تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 1:54
انقدر حالم با شهریور خوبه که حاضرم... تابستون واسه همیییشه بشه دوماه! یا اینکه اینطور بشه: تیر، مرداد،برداد. یا نه مثلا بهجای شهریور دو تا اردیبهشت داشتیم. اینطوری نه تنها هیچمتولد شهریوری وجود خارجی نداشت، بلکه خودم دوبار تولدم میشد. یااصن اینطور بشه: تیر، مرداد، behind the scenes اینطور خییلی مهیج...
اصلا استعدادشو ندارم! - تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 1:54
چرا نمیشه به کسی که از مکه اومده بگیم؛ ”مبارکه(:“ بعد اگه بگه؛”خیلی ممنون“ ینی نشنیده. مگه نه؟ بگید که نشنیده|:
تو بمان! ای آنکه جز تو پاک نیست - تاریخ: 1396/5/29 ساعت: 16:28
اولین شکست عشقیمو وقتی خوردم که از مهدکودک اومدم، دیدم مامانم داره با تیشرت مورد علاقم گردگیری میکنه|: +حاضر بودم فسیل بشه ولی بازم تو کوی و برزن بپوشمش!
صدای کسی را میشنوم که میگوید؛ همیشه از قایموشک متنفر بودهO: - تاریخ: 1396/4/28 ساعت: 14:16
شاید فکر میکنید؛ اه... من چه افسرده و ناامیدم... چقدر نیمه های خالی لیوان را میبینم... چقدر از تلخی بزرگ شدن مینویسم... از نفرتهایم... از غم ها و تراژدی های زندگی... از بدبختیهای دنیا... خب پس انتظار دارید از چه بنویسم؟ معلوم است نوشتههایم تلخ است! با خلوص ۹۹٪ . هیچوقت انتظار نداشته باشید
چند دقیقه به ته خط - تاریخ: 1396/4/3 ساعت: 5:13
احتمالا از یک جایی به بعد باید کنترل را کنار گذاشت. تکیه داد و زنجیرهی تحقق اگر و آنگاهها را تماشا کرد، و گذاشت اتفاقها خودشان بیفتند. من اینطور نیستم. از یک جایی به بعد دیوانهتر میشوم. کنترل را پرت میکنم به طرف کائنات و فریاد میزنم: ”یا الان... یا هیچوقت!“ سپس هیچ واکنشی دریافت نمیکنم.
دشمن عزیز - تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 5:34
تو میگ میگ همیشه طرفدار گرگه بودم -مث همه- تو تام و جریم خیلی وقتا طرفدار گربهه... اما به اینجا ختم نمیشه... چون تو نارنیا و ملکه برفی و سفید برفی هم، طرفدار ملکهه. طرفداری از سر ایمان و وفاداری و خلوص نیت و ایناها... نه ازسر جوگیری.خیلی هم ثابت قدم. میدونی... چون خوشگل بودن ولی لوس و بینمک نبودن
اصن به من چه - تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 5:34
من درهنگام کامنت گذاشتن واسه وبلاگ ها: ”نژانژماژناژلنینلژلنسلتطتللطلتطتبطلتلطبتطتلطلتطلت...“ نه این خوب نیس... وایسا... آها: ”رکتزماژنلطتلژرتطلتطژوذژپذژذنژذنژ زودژنذژذن زمذژانیناژ اناطانطییزشی کبتزتمژتمژماایس امژاژانژاناژانط زمماژامژ...“ نه نه... اینم خوب نیس... ممممم...: ”زناژاناسانسشبللربمورر ولژذ...